--اولین قلب آبی--

بازگشت ...کوه....يک دنيا گله از آسمون

 

سلام .......ببخشید که این مدت نتونستم به وبلاگم سر بزنم .........شاید بعضی از دوستان بدونن که مطمئنآ قبول دارن که واقعآ نمی تونستم بیام.........به هر حال قبل از هرچیز یه عضرخواهی دارم به اندازه قلبم از همیشه موندنی ، از سوگلی خوب خودم که تا جایی که من خوندم 21 کامنت برام گذاشته بود که باعث میشد هر لحظه به حرفاش فکر کنم..........سوگلی جون فکر کنم که دیگه بدونی برای چی نبودم...........ولی قول میدم در آینده نچندان دور اونقدر باشم که همه از دستم خسته بشید........راستی از بقیه بچه ها هم تشکر می کنم که توی این مدت منو تنها نذاشتن........همونجوری که عاطفه ازم خواسته بود برای سبک شدن ، رفتم کوه و ......

 

صبح شده بود . دیشبش صد دلهره ایجاد کرده بود که نکند صبح هم هوا یاریم نکند ......

رفتیم....

ارتفاع دم میزد و نای پاهایم بازدمی نداشت برایش.......

قلندر به راه بود و تکیده راه می کرد رو به بالا...........

هوا شگرف می تاخت به اطراف و باد ، سوزنده روی پوست ، آرام جولان می داد .....

کرخ بود دستانم و فکرهایی که سنگینی شان دوشهایم را می آزرد ....... قدم ها فرسوده و دل فرسوده تر ..............تن ، زخمی دردی که دیگر نایی نمی یافت برای ادامه ......

رسیدم.............

بالاتر بودم از حجم سنگینی که آن پائین دوشهایم را به اندازه ی قلبم می فشرد .......

باز کردم دستانم را و گذاشتم باد هوای خیس اطراف را توی بغلم بکشد......

باران که حالا دست به گریبان باد تند اطراف بود ، روی پوست صورتم می کوبید و توی احساسم پخش می شد ...... صورتم خیس بود ....لبان خیس شدند و پای چشمانم خیستر........

نفسی عمیق کشیدم و هوای خیس اطراف را توی ششهایم دواندم .....نگهش داشتم........چشمانم را با حالتی دریده باز کردم و آسمان تار شهر را از بالای ارتفاع ، حسرت وار دید زدم ..........سینه ام برآمده شده بود ....چشمهایم می سوختند در میان اشکهایی که حالا مثل باران روی گونه هایم میلغزید ...............

 

.......ذهنم پینه بسته بود ..... نفس سنگینی می کرد تا رهایش ساختم و فریادی که بلند تر از صدای رعدی بود که آن بالاها می کوبید به کوه ..........

 آهــــــــــــــــای خــــــــــــــــدا..............

صدا توی خلوتی اطراف دیگر مثل قبلها پژواکی نمی دید برای تکرار ، تکرار و تکرار...........

باران عمود می کوبید روی سرم . کف دستانم ، حالا باز ، باحالتی صلیب وار ، رو به آسمان شهرم قد علم کرده بودند ..............

 

من نبودم ...............

.......جسمی بود که ایستاده فریاد میزد رو به هیچ .......و جز باران نوایی جوابش نمی داد

 

من نبودم ...........

............دلی بود که ترک خورده ، نم می کشید زیر رگبار و صدای فریادی که در میان رعدهای غرنده گم می شد ....... آنقدر فریاد کشیدم و تکرار ، تکرار و تکرار .......

..........آهــــــــــــــــای خــــــــــــــــدا.............

هر چه صدایش میزدم جز صدای رعد و باران چیزی به گوشم نمی رسید ...........

دلم داشت آرام میشد و سوزشی ته گلویم جولان می داد .........

سکوت ........ ســـــکوت ......... ســــــکـــــــــــــــــوت......

باران هم سکوت کرد و برف دانه ای از آسمان روی گونه ام لغزید .........

دستانم را جمع کردم توی سینه ام .....

.......چشمانم را بستم ........

و دیگر هیچ نگفتم .........

 

 

...