--اولین قلب آبی--

گهر+حرف خومودنی+دوستان

سلام لطفآ يادداشت قبلی رو هم بخونين..

 

تمام لحظه ها که تکراری بشن برای آدم ، دیگه دل و دماغ نوشتن نمی مونه که هیچ ، اصلآ زندگی هم مفهومش رو از دست می ده و دیگه راستش کم کم دارم اون جمله ای که خیلی دوستش دارم رو فراموش می کنم (به تازه شدن یک وجب باقیست)

حالا شاید به تازه شدن یک وجب باقی مونده باشه ولی باید دید یک غزال تیزپا که دلش هنوز دست نخورده است داره طی طریق می کنه یا یه حلزون پیر که دیگه دلش روی هرچی چینی بندزن رو سفید کرده....منظورم دل آدماست ...آخه همه چیز اگه زیاد و نادرست ازش استفاده بشه خب فرسوده و کهنه میشه یه روز....و باز هم این دل ماست که دل نیست....وقتی پیری توی اوج سالهای جوونی بیاد یقه آدم رو بچسبه راستش دیگه شور و شوق عشقبازی هم از سر آدم می پره ... دیگه تنهایی میشه همه چیز آدم و بار یه دنیا خاطره که شاید مال پیرزن و پیرمردا باشه....خیلی سخته همه چیز رو تجربه کردن اونم توی اولین سالهای جوونی.....و از همه مهمتر سرشکستگی زود هنگام .... نه...اونقدر هم بد نیست روزگار ...میدونم من فقط دارم خودمو می بینم که اینچنین سرد شده بدنم و بوی مرگ پیچیده اطراف هر دم و بازدمم....میدونم تنها نیستم توی این سرخوردگی که البته بسیارند جوونایی که برخلاف چهره شون ، دلی دارن پیر که از زندگی و زنده بودن بیزارن.....

جوونی من زیاد هم جوون نیست.... به قول یکی آدم که از بیست گذشت دیگه داره جوونی رو پل میزنه به آیندش...ما که از بیست و یکمون هم نیم سال گذشت...یکی از دخترای کلاسمون می گفت دختر از بیست که گذشت کارش تموه دیگه ، بدرد نمی خوره....و وقتی ازش پرسیدم پسر چطور ، شونه هاشو بالا انداخت و گفت شما پسرا بی تفاوت تر از اینحرفائین.....

بی تفاوت....

..........اونم ما پسرا.....جالبه برای من که این دخترا هنوز یاد نگرفتن ما پسرا رو بفهمن(البته همه اینطور نیستن) ....حالا اینکه اون از این حرفش منظور خاصی رو دنبال می کرد یا نه بماند....ولی یه چیزایی هست که سنگینی می کنه روی دوشم و باید بگم...دخترا وقتی حالشون بده یا از چیزی یا خبری ناخوشایند دلشون می گیره راحت گریه میکنن و ابائی ندارن از اینکه کسی اشکهاشون رو ببینه .یا که میرن یه گوشه ای غم باد میکنن و بعد یه مدت کوتاهی بغضشون می ترکه و میزنن زیر گریه . ولی ما چی؟؟؟؟

ولی ما اگه دلمون رو بشکنن باید بمونیم و فقط زل بزنیم توی چشمهای طرف.....وقتی زور میگن بهمون (مثلآ یه بزرگتر) فقط باید بگذریم و هیچ... خیلی سخته گریه کردن جلوی یه جمع که دارن هی آدمو دید می زنن....(البته من خودم رو می گم )...واقعآ برای من سخته گریه کنم جلوی کسی ....ولی کی میدونه وقتی تنها میشیم چه خبره ؟ کی میدونه غمهامون رو با کی قسمت می کنیم یا با چی!!

هیچ شده یه بار بشینی جلوی یه پنجره که رو به پاییز باز میشه و گذر خاطراتت رو ببینی لای برگهای زردی که آروم با درخت وداع می کنن و توی آسمون روبروت می رقصن و نیست می شن...آیا اون موقع که یادِ یاد های بدِ گذشته برات تصویر میشن غصه ات نمی گیره ؟...دلت نمی خواد با صدای بلند فریاد بزنی و گریه کنی از دست این روزگار ؟ که داره می قبولونه به من که فقط دل من دل نیست...

راستی آدم هرچند هم خوددار باشه ولی یه وقتایی دیگه کاریش نمی شه کرد....مثلآ نیما.... اون وقتا (که دلم نمی خواد دیگه یادش بیافتم) یادمه گریه هاشو ...یا که حامد ....و خودم..یادمه زمانی که از دریاچه گهر برمی گشتیم توی قسمت پنبه کار مه معولآ باید چند نفری با هم اون مسیرو طی کرد من خودمو جدا کردم و تا جایی که می تونستم با صدای بلند گریه کردم به زندگیم ..چون میدونستم که موقعیتی دیگه شبیه این کم گیر میاد...آخه دلم گرفته بود اون موقع و یاد یک نفر هم بدجوری دلم رو میسوزوند که البته جریانشو بعدها خواهم گفت....

 

بهتره یه کمی از دریاچه بگم شاید یه کمی جدا بشیم از درد و غم

 

نمی دونم تا حالا اسم دریاچه گهر( Gahar ) رو شنیدین یا نه.... معروفه به نگین زاگرس...یکی از زیباترین یا که به قول بعضی کارشناسها زیباترین دریاچه آب شیرین ارتفاعات ایرانه....و به خاطر ارتفاع بسیار زیادش که بین کوههای اشترانکوه قرار گرفته یکی از مکانها تفریحی کوهنوردان وارده....عمقش دقیقآ خاطرم نیست ولی فکر کنم حدود 28 متر به بالا باشه....و 1750 متر هم طول داره....آب دریاچه کاملآ از ذوب شدن برفهای کوه اشتران تامین میشه.....دریاچه فکر کنم در ارتفاع 3150 متری باشه یا یه مقدار بیشتر ... راه رسیدن به دریاچه راه بسیار سختیه که فقط کوهنوردای کار بلد(نمیگم حرفه ای) میتونن اونو طی کنن....شاید قبلآ گفته باشم که من سالهاست عضو هیئت کوهنوردی شهرمونم و اون زمانی که هیئت ورزش های همگانی خانواده هارو به اردوهای یک روزه میبرد اسمی برای خودم دست و پا کردم توی گروه.....مدیر گروه کوهنوردی ورزشهای همگانی برادر بزرگترم بود و تبعآ علاقه داشت چون خانواده زیادی رو همراه خودشون به کوه میبرن یه آدم مطمئن و کار بلد رو همراه داشته باشه که اطمينان خاطرش حفظ بشه که البته فکر کنم تصمیم درستی نگرفته بود البته اين هم خيلی جريان داره که ميشه گفت نيمی از خاطرات جوونی من تا حالا مربوط ميشه به اين تورها و حوادث اونجا و بعد اونجااز گهر بگم....بايد از شهر دورود (البته اين راهيه که همه ميرن راههای بسيار سخت ديگه ای هم هست)دو سه کيلومتری با ماشين بری تا سر چشمه ....اونجا حيوون باربر کرايه ميدن ..چون بردن بار اونم توی کوله پشتی هر چند هم سبک باشه کار بسيار سختيه که البته من اونو انجام دادم با کوله پشتی ۲۰ کيلويی...(خب شرط بسته بودیم سر رو کم کنی) نمی خوام از راهش بگم چون هم خودم با فکر کردن بهش احساس خستگی ميکنم هم فکر کنم شما اصلآ حوصله شنيدنش رو نداشته باشيد...فقط بگم يه مسير داره به اسم پنبه کار که يکی از وحشتناکترين مسيرهای کوهستان زاگرسه(از نظر آدم فرسايی)  البته قضيه گهر رو فعلآ نمی گم چون شک دارم که دادشم اينا رو می خونه يا نه ....چون داداشم يه مدت خبرای ناب منو که فقط شماها می دونين تحويلم می داد و می گفت علم غيب دارم...الآنم نمی گم چون اينبار کشته ميشم بدست دادشم

خدا رو شکر يه کمی از اون حال و هوای اول کار دور شدم....

دو سه روز پيش قرار بود داستانهامو تحويل حوضه هنری بدم برای چاپ کتاب ولی باز هم مثل هميشه اون آخرای کار هميشه يه چيز لنگ می زنه و اينبار دليلش خودم بودم.....

 

به قول يکی از دوستام (شکوفه) من هميشه تئوری کار رو عالی ميرم ولی موقع عمل يه کمی لنگ می زنم....

 

 

حرفايی به دوستانم....

 

نيما (خانه دوست) = چی بگم آق نيمايی که حال و روزم رو بهتر از خودم ميدونی ..راهنمائيم کن..مثل هميشه.....و.... دوستت دارم.....

هری(آسمان نقره ای) = آهان يادم افتاد....توی متن قبليت گفته بودی که مهران همفکری نميکنه و فقط يه سنگ صبوره که البته اينو هستمت....ولی جون هری بارها بهت گفتم خيلی چيزا رو ولی خودت انجام نميدی... راستی اين عينک جديدت ديگه صحه گذاشته روی اسمت هری پاتر

نوشين(نوشته های پراکنده) = نوشين جان ميدونم طرفتار مينی ماليستی هستی ولی متنهات تازگی ها خيلی خيلی مينی ماليسته....يه کم حرف بزن....به منم بيشتر سر بزن..آخه منم چشم اميدم به شماهاست

حميد رضا راد(فروغ لايزال) = حميد جون هوا هوای رمضونه و شبهای مبارکيه...منو از يادت نبر توی دعاهات

زهرا و مريم(تنهاترين گل) = اول اينکه مريم جون مطمئن باش که اين حالگيری ها فقط مال اينه که تو اونا رو حالگيری فرض ميکنی در حالی که يه اتفاق ساده هستن و شايد بيشترشون ختم به خير هم بشن....و دوم زهرای خوبم سعی کن با اون معلم چينيتون زياد Match  نشی چون شنيدم چينيها يه جورايی از ناحيه مخ آزادن...ميگيری که همه ی مخشون Free Space

ليلا = ليلا جان اميدوارم که اين رو بخونی آخه ديگه کم کم دارم نگرانت ميشم

سيد علی مرعشی = نميدونم چی بگم ولی توی اين دنيا آدما چه آسون همو فراموش ميکنن...اميدوارم منو فراموش نکرده باشی هر چند....

دايی(بهترين دايی دنيا) = دوست عزيز و تازه من....

جنيفر لوپز(jennifer lopez) = سلام جنی يه مدتيه سر نميزنی

 

 

راستی من چهره هری و نيما رو ديدم + ليلا .....خوشحال ميشم چهره ماهتونو ببينم .... 

زياد شد ديگه....اميدوارم منو راهنمايی کنين .....دوستار همه ی شما ..مهران(اولين قلب آبی)

 

...