--اولین قلب آبی--
درباره :
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده
پروفایل
نویسنده
دسته بندی موضوعی
مهران(۱)
انتقال(۱)
آدرس جدید(۱)
بوی خاک و بلوط(۱)
آرشیو
آذر ۸٧
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
فروردین ۸٥
آذر ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
خرداد ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
آذر ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
لینک دوستان
آسمان سوگل*
بوی خاک و بلوط
آسمان نقره اي
سایت آسمان نقره ای
مهر يَشت
تنهاترينها
خانه دوست
نوشته های پراکنده
نسيم صبا
آمار و خروجی وبلاگ
rss 2.0

لوگوی دوستان
و اما عشق باز هم آمده و در خانه می کوبد ، هری در باز کن

سلام دوستان خوبم.....اميدوارم پاييزی که ديگه داريم پشت سر ميذاريمش بهتون خوش گذشته باشه و لای بارونهاش٬ لای خش خش برگهای خشک کف خيابونهاش و لای محبت نيمه سرد آسمون ...اون حال و هوايی که بايد باشه رو ديده باشيد ، به چشم دل .....و .....لمس کرده باشيد ، با دست وجود.... کاش همه عين هم بودن توی اون ساعاتی که می بايد عاشق شد....توی اون لحظه ای که بايد پر کشيد و ستاره شد توی دل شب.....توی اون لحظه ای که بايد من رو ما کرد توی آغوش عشق....و توی اون لحظه ای که بايد آبی شد و از فيلتر خشک روزگار گذشت....که چه ؟....که تازه انسان معنی بگيرد با عشق......
دلم می خواست دنيا به کام شود که هيچوقت کسی نرنجد از من کسی نرنجد از روزگار و کسی آزرده نشود از آغوش عشق......ياد حرف های گدشته افتادم.....(ترنمی سبز ، کوچه باغی خاکی و لبانی آغشته به دوستت دارم .... آفتابی که به وقت زل زدن ، هیچگاه توی چشمم نمی زند . شبی که اجازه نمی دهد سرما رسوخ کند توی آغوش عشقی که من را ما می کند با او . با او که بهترین است در باورم . اویی که هر چهار گوشه قلبش مال من باشد و بس.) ...........................يا که اين.....((((زیر باران ایستادن و از ته دل فریاد کشیدن ، عالمی دارد . زیر باران که می روم سردم می شود و انگشتانم کرخ . دستم را که جلوی دهانم می گیرم و گرمای بازدمم را می دوانم لای انگشتانم ، تازه خاطره ها تصویر میشوند روبرویم روی دیوار کوچه . شاید زیر باران رفتن و نیمی از لذت بردنش برای اینست که آدم ها تعدادشان کم تر است از همیشه و آنهایی هم که آنجایند یا پاکند یا باران پاکشان می کند . آری...برای همین است که زیر باران رفتن را دوست دارم. ))))
راستش ديروز اين رو به هری گفتم.....گفتم زير بارون خيلی چيزا رو ميشه ديد که توی هيچ هوای صافی وجود نداره.....زير بارون ديگه آدما از آدما زود سير نمیشن آدما از عشق هم دلگير نميشن...آدما رو عشقشون پا نميذارن......آدما آدمو تنها نميذارن.....آدما آی آدمای روزگار.....اين ميمونه از شما ها يادگار.....ديروز وقتی بارون می اومد تازه هری داشت عشق رو معنی ميکرد لای کلماتش...ديروز وقتی بارون می اومد تازه عشق داشت آغوش باز ميکرد زير بارون.......
گفتم : خب بريد بيرون توی....اونجا راحت تريد از اين چشمهای همه رنگ...دور باشید و تنها...
گفت : آخه بارون میاد....شاید درست نباشه
(من خندیدم)
گفت : چرا می خندی ؟
گفتم : زیر بارون آدما کمترن...و فقط اونایی رو زیر بارون می بینی که حال و هوای بارونی دارن شاید خیلیهاشون گریه هاشون رو می برن زیر بارون که دیده نمی شده ..و مطمئن باش خيليهاشون عشق رو بارها معنی کردن...
(حرفم رو قطع کرد)
گفت : باشه...........(و رفتن بيرون ، زير بارون ، جايی که باد بارون رو می آورد بالای سرشون و اونها تازه داشتند الفبای عشق رو در گوش هم هجّی می کردند........
عجب ساعاتی بود ....من که فکر کنم ديگه هری گمشدش رو پيدا کرده (اگه دوباره نزنه به سرش) آخه سر ظهری که از اونجا برميگشتيم خونه...توی خيابون سيمين رو ديديم....سيمينی که هری ماهها بود دنبالش می گشت....ولی...ولی....ولی.....ولی....کوچکترين عکس العملی از طرف هری نديدم...مطمئن بودم ديگه نميخواش و شايد هری راهش رو پيدا کرده بود...چون فقط بسنده کرد به اينکه نيم نگاهی سرد بهش بندازه و من رو نگاه کنه که چند دقيقه ای با سيمين حرف زدم توی خيابون....اونم سرد بود عين هوايی که توی اون ساعت پوست صورتمو نوازش ميکرد.....آره تمام شده بود اون عشق و حالا...
خلاصه سعی کردم يه قراری باهاش بذارم و چند کلمه باهاش حرف بزنم ولی حالا اينکه بياد يا نه ديگه فکر نمی کنم ذره ای برام مهم باشه .....چون هری اينبار ديگه راهش رو از راه اون کج کرده و يه راه رو داره می ره که من خوشحالم.....
حالا بمونه که چه زجری کشيديم برای اينکه کاری کنيم اين دوتا بتونن با هم حرف بزنن....مگه اين دختر خاله های شيطونش ول می کردن...خب دیگه من هم با يه کلک مرغابی جفتشونو دودر زدم رفت...
شايد زيادی دارم مسائل خصوصی مردمو رو می کنم....خب بی خيال...هری که از خودمونه...
تقديم به تمام عاشقهایی که رنگ دلشون آبيه

خب يکی دوتا تبريک بايد عرض کنم خدمت همه
اول اينکه عيد فطر اومد و رفت ....اميدوارم عبادت همتون مورد قبول درگاه حق قرار گرفته باشه
و دوم که چيز زيادی تا تحويل سال ۲۰۰۴ ميلادی نمونده ...تبريک می گم به همتون تولد فرزند مريم عيسی پيامبر رو که محمد (ص) بسيار بر تقوا و بزرگی او سخن گفته.....ميلادش مبارک باد بر همه مردم دنيا چه مسلمان و چه مسيحی....اميدوارم در پايه الطاف خداوندگار هميشه شاد پيروز باشيد.
و اما من...تازه يه دو سه روزی می شه دوباره دارم مثل قديما سلامتيم رو به دست ميارم و اين بيماری لعنتی داره يواش يواش رختاشو جمع و جور می کنه برای رفتن....ديگه الآن قدر عافيت رو می فهمم...دنيا رنگش ديگه داره همون جوری ميشه که بايد...و من....ديگه....توی فکر رفتن نيستم....با اين که هيچی ندارم برای دل بستن مگر همين کلمات و همين حادثه هايی که دور و برم اتفاق می افته .....ولی خب ...خدا همه چيزو يهو به آدم نمی ده....بايد وا داد .....بايد دل رو به دريا داد...خودش می بردت هر جا دلش خواست....به هر جا برد بدون ساحل همونجاست.....
مدتی هست که فکر می کنم اميد يعنی اينکه آدم خودش رو گول بزنه و آینده رو زيبا فرض کنه و خب تازگی ها به نظرم اميد ...ای....بدک هم نيست ...لااقل بهتر از فکر مرگ بودن است....نه؟
الآن که اين خط رو می نويسم نسبت به خط قبلی ۶ ساعت گذشته !!!!
با هری قرار گذاشتيم بريم کافی نت تا هم من اکانتمو شارژ کنم و هم هری ايميلهاشو چک...
توی راه بهش گفتم يه مقدار ازت می خوام توی آپديت جديدم بنويسم مشکلی نيست....گفت نه ولی اسم طرف رو نيار شايد دلش نخواد اسمش بياد وسط.....خب ما هم که ننوشته بوديم!!!!..... ولی يه چيزو توی تک تک کلماتش می تونستم ببينم و حس کنم و اون عشق بود ، يه عشق واقعی....
مشکل ما آدما اينه که وقتی با خود طرفيم هرچی فکر ميکنيم ميبينيم زياد دوستش نداريم ولی امان از وقتی که تنها میشيم.....اينقدر فکر ميکنيم تا يهو می بينيم نه بابا گرفتار شديم رفت....ای کاش تا باشه از اين گرفتاريها...!!!!...!!!!!!
خلاصه تبريک ميگم به هری و اون دوست عزيز که اسمشو نميارم...و از اين تريبون اعلام می کنم
می حمايتمتون....(اووووووووه چی شد؟!!!؟!!!) خلاصه يعنی ديگه....
از دوستايی که اين مدت منو از ياد نبردن واقعآ ممنونم.....راستش اين مدت يکی حال درست حسابی نداشتم برای نت دوم اينکه اين اکانتم هم تموم شده بود يهويی که يه کمی برام عجيبه....خلاصه توی اين کافی نت تونستم چندتا از کامنت های بچه ها رو بخونم که واقعآ شرمندم کردن....نمونه مليحه جان که واقعآ دستش درد نکنه...ممنونم از اينکه احوالمو پرسيدی يا نيما و چند تا از دوستان که الآن حضور ذهن ندارم.... راستی يه تغيراتی هم توی قالب دادم که به نظرم ۱1 تا لينکو يکدفعه اضافه کردم که البته ترتيب قرار گرفتنشون کاملآ تصادفيه ......در ضمن می خواستم دوست جديدمو معرفی کنم.....بهترين دايی دنيا که البته وبلاگ تازه تآسيسش خيلی حرفای قشنگی داره برای گفتن.....لينکشو گذاشتم همين بغل در ضمن لوگوی وبلاگش هم هست...بريد بخونيد.....(اينم از اين دايی جون)....
می دونم فردا و پس فردا خيلی خبراست.....ای کاش دنيا هم با ما راه بياد عين هری

خب می خوام يه داستان بنويسم...البته اين داستان الآن توی بخش بررسی مسابقات نويسندگی کشوری (جشنواره هزار و يک شب اصفهان) در حال بررسیه.....خب می نويسمش اين پايين ببخشيد که يه کمی اين بار دارم زياد می نويسم.....بعد از داستان هم کمی حرف دارم لطفآ بخونين....
بچه
در را باز می کنم و توی اتاق می کشم خودم را. تو می روم که رفته باشم از گزند سرما کمی آنطرفتر ، تا شاید سینوزیتم یقه ام را نچسبد دوباره. تمام زورم را می آورم توی دستانم و در را می کوبم به هم . « گروم » .
صدایش موج می اندازد توی اعصابم . چندشم می شود . پای پنجره ی پوسیده و قدیمی خیس است از باران این چند روزه .
یکبند باریده است ، عین باران ، این زنکه بدعنق را می گویم . تاب گریه اش را دیگر ندارم گوشه ای از اتاق دمر روی زیلو افتاده و هی گریه تحویل این زمین نمور می دهد . صدای باران از پشت پنجره یکبند می کوبد به اعصابم . هوا کمکی روشن شده است .
باید برده باشنش . سرد است . دستانم را می کنم توی جیب کت کهنه ام ، یادگار پدر است . پدر . راستی هرچند هم بدبخت بودیم ولی باز پدر ، پدر بود . من که نیستم دیگر . اصلآ ما رو چه به این سر بزرگی ها . ما که ته جیبمون سوراخ و پوزمان بوی خاک می دهد . می چرخانم سرم را و دیدی به زندگی ام می زنم. یک اتاق کوچک با دیوارهای دود گرفته . یک زیلوی کهنه و پاره ، آنهم یادگار پدر است . این طرف بخاری چوبی که گرما بخود ندیده است مدتها . آنطرف هیچ . آنطرفتر هم هیچ. اصلآ چیزی ندارم برای گفتن . شاید اگر دو تیکه دیگر اثاث توی این اتاق بود ، می توانستم دلم را خوش کنم که ما هم آدمیم و حالا بچه را نمی بردمش آنجا .
بچه درد سر است . صد بار گفتم زنکه بچه می خوام چکار . خرج ترو خشکش می دانی می شود چقدر تومن . سر به فلک می زند ضعیفه .
وحالا نا سلامتی برای دو روز پدر بوده ام ، ولی الآن ... سرم تیر می کشد.چشمانم سیاهی می روند . صدای شرشر باران حالا همراه شده است با چک چک قطراتی که از سقف می چکد توی طشت زوار در رفته وسط اتاق.
دیگر دارد حالت تهوع بهم دست می دهد ، دستام را روی شقیقه هایم می گذارم و می فشارمش این لامصب را. دارد می پکد ، از فکر و خیالاتی که خودم مصوبشان بوده ام . دیگر دارم از دست می دهم کنترلم را .« د ننال پدر....لااله الا ا... ..چته . چه دردته . نگفتم بچه می خوام چکار؟ تا انداختیش توی دامنمون این پدر نا خوش رو ...د ننال » . سرم را می چرخانم . اعصابم حسابی به هم ریخته . به پنجره نگاهی می اندازم . باران آرام به سکوی کوچک کنار پنجره می کوبد و روی شیشه می پاشد .
قطره های درشت باران توی چاله های پر از آب کوچه می کوبند و صدایشان بیشتر می شود . هوا تاریک است . در میان ابرهای بارانی حتی ماه هم توان خودنمای ندارد. بوی نمور آجرهای کهنه و پوسیده دیوار قدیمی کوچه بدجوری شامه ام را نوازش می دهد. منگم . سینوزیتم دیگر دارد بالا می گیرد. باران توی فرق سرم می کوبد و صدایش توی جمجمه ام می پیچد . دیگر نمی دانم سرم درد می کند یا که گیج می رود. شاید چیزی از هردوشان . فقط می دانم که منگم،منگ. بچه . بچه باز صدایش بلند شد .ناله اش را نمی توانم تحمل کنم . نوک انگشت شصتم را لای لبهای کوچک و بازش می گذارم . خدایا شکر ، ساکت شد .آرام انگشتم را می مکد ، جوری که مور مورم می شود . چشمهای پف کرده و کوچکش هنوز باز نشده اند . دو روزش بیشتر نیست . پوستش به زردی می زند . با تنها پارچه ای که توی خانه داشتیم پوشانده امش . شاید ضخامت برگی کاغذ بیشتر از این پارچه باشد . شاید بچه سردش شود ، آنهم توی این هوای بارانی . چه کنم که ناچارم.
خانه ای بلند، قد علم کرده جلویم و با زبان بی زبانی می گوید بچه را بگذار و برو ، اینجا همانجاست . خانه ای زیبا ، بلند و بزرگ با پنجره های مشبک و شیشه های رنگی.
گذشته ، دیگر کاریش نمی شود کرد . یک،... ، دو...، دو قدم بیشتر تا وسط اتاق و طشت زوار در رفته ، فاصله نیست . برمی دارمش و رو به در راه می افتم . در را با پا کنار می زنم ، آرام روی لولاها با جیرجیر خاص خودش می چرخد و باز می شود رو به بیرون . صدای شرشر باران زیادتر می شود . حوصله ندارم بروم زیر باران ، پس از توی اتاق طشت را یه وری می کنم رو به بیرون و تمام زورم را می آورم توی ساعدهایم تا محتویات طشت را رو به آنطرف خالی کنم .
سرد است . بادی که از بیرون می آید ، روی گونه ام را می سوزاند از سرما.
بچه . بچه را باید الآن دیگر برده باشنش ، شاید هم نه . صدای ناله زن و سرفه هایش هنوز می آید توی گوشم جولان می دهد .
یهو می پرد پاچه ام را می گیرد و ناله اش می شود دوبرابر . راستش یه جورایی می فهممش . خب بچه را ازش دور کرده ام . البته بچه منم هست. پس چرا من ؟...
خودم می دانم . دیگر دارم خودم را هم گول می زنم . آره منم دل تنگم ، منم سنگدل نیستم آنقدر بخدا . ولی کو توانش ، ندارم . حتی خرج دوا درمان این ضعیفه را هم ندارم. چه کنم مجبورم .
گلوم درد می کند . این بغض لعنتی هم آمده اذیتم کند دوباره . نمی دانم با چه زبانی بگویم دردم را . دوماه است ته جیبم ، سوراخش به اندازه دهان گشاد این زن شده است . پاچه ام را ول نمی کند . دلم نمی خواهد بیشتر از این عذابش دهم ؛ مگر نه چنان با پا می زدم توی صورتش که اعلامیه شود روی دیوار دود گرفته اتاق. اصلآ گور پدر بچه .
صدای ناله اش باز هم می آید و توی سرفه هایش گم می شود . از آن اولها که سالم بود ، خیلی لاغر تر شده . دیگر رنگش به سیاهی می زند ، از این مریضی لامصب .
سرم درد می کند . شاید بهتر است بروم بیرون ، زیر باران ، لااقل صدای ناله این ضعیفه آنجا نیست . خسته ام از کم خوابی . هرچی سگ دو میزنم که تومنی بیاید ته جیبم انگار پوچِ پوچ است و برای هیچی کار می کنم . این شغل نگهبانی شبانه هم که بهش دل خوش کرده ام کفاف دوا درمان این را هم که نمی دهد . پایم را بدجوری چسبیده و یکبند ناله می کند . دیگر طاقتم طاق شده . خونم آمده به جوش . فکری همچون باد توی ذهن پینه بسته ام می آید و می رود . بچه ، شاید بچه را برده باشن . ولی اگر نبرده باشنش . مکثی می کنم . نمی فهمم چطور با پا زن را هل می دهم طرف دیوار که صدای ناله اش قطع می شود . چشمانم به در دوخته شده اند . « خیابان پر است از سگ های ولگرد » . بچه . حالت تهوع دارد بهم دست می دهد . اتاق دور سرم می چرخد . صدای ناله زن دیگر نمی آید . لای در چوبی که به بیرون باز می شود ، اندکی باز شده و صدای باران توی اتاق می پیچد . باد سردی گرمای ناچیز اتاق را قاپ می زند ... باز هم صدای ناله زن نمی آید .
« سگ های ولگرد ، خطرناکند ؛ اگر بچه را...» توی دلم آشوبی بپاست . چرا صدای ناله زن نمی آید ؟
کنجکاو می شوم . آرام سرم را می چرخانم و به پشت سرم و گوشه ای که زیلوی کهنه پهن است ، نگاهی می کنم .
زن دمر روی زیلو افتاده است و باریکه خونی آرام از میان لبهای ترک خورده اش روی زیلو می لغزد . چشمانش باز است و رمق از کف داده ، مرده . لرزشی توی بدنم افتاده است . پاهایم می لرزند . چنان که گویی توان قدم برداشتن و نزدیک شدن بهش را ندارم .
صدای باران ودر نیمه باز گویی مرا به خود می خوانند و رفتن رابرایم نوید می دهند . گلوم درد می کند و بغض سنگین رویش باز هم سنگین تر می شود ؛ ولی اجازه گریه کردن به خود نمی دهم .
برمی گردم و با دستان لرزانم در چوبی را باز می کنم . نمور است عین پای چشمهای من که اشک دارد می سوزاندشان . در با صدای جیر جیرمی چرخد روی لولاها و رو به بیرون باز می شود . بیرون می روم که رفته باشم کمی دور تر از این حجم سنگین هوای اتاق با بوی خونش که روی دوشم سنگینی می کند .
باران توی سرم می کوبد و و سر دردم را بیش از پیش برایم جلوه می دهد . تصویر تاری که باران از کوچه پس کوچه های محله برایم ساخته است در میان اشکهایی که توی چشمم جولان می دهند ، تارتر است ، از همیشه . توی دلم آتشی برپاست و غمی سخت از کاری که کرده ام . قدم می زنم و بی هدف راه می روم .
به خود می آیم . کوچه آشناست ، با ساختمانهای بلند و زیبا . هنوز باران می آید و توی چاله های کف کوچه می کوبد . می ایستم و به انتهای کوچه نگاهی می کنم . سردردم بالا گرفته است و بچه ... دقیق تر می شوم .روی سکوی کنار در آن خانه بلند و زیبا با پنجره های مشبک ، جسمی خود نمایی می کند . دلم می لرزد . باید بچه باشد . نمی دانم چطور تا آنجا می دوم و بچه را دو دستی بغل می کنم و توی سینه ام می فشارمش . صدای گریه اش نمی آید . آخر ، توی این دو روز آنقدر گریه کرده که او را با گریه می شناسم . پارچه روی صورتش را کنار می زنم .
صورتش از سرما کبود است و نفس . . .
. . . نفس نمی کشد . پارچه را بیشتر کنار می زنم و او را توی تنم می فشارم . توی دلم می لرزد . تصویری مبهم از زنم ، جلوی چشمانم را می گیرد که هنوز دارد ناله می کند و بچه نفس نمی کشد . انگشت شصتم را می برم لای لبهای کوچکش می گذارم.ولی نه،بچه از سرما مرده است.بغضم می ترکد اینبار . باران توی فرق سرم می کوبد ولی دیگر برایم مهم نیست ، فقط بچه را توی سینه ام می فشارم و آرام گریه می کنم.
پايان