--اولین قلب آبی--

يه ماجرای جالب و مودم سوزون

اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده    

   بدان مودم سوزونده گریه کرده

 خب چی می خواستی بشه ... هَفَلَشتاد روز گذشت تا اینکه باید می اومدم ولی خب همونجوری که هر شب توی تلوزیون میگن حادثه خبر که نمیکنه یهویی زد و این تیلیف ما قطع شد ...البت فقط از جانب اتاق این بنده ی بیچاره ....بعد از اون هم مودمم سوخت یعنی ترکید (بوووم).... بماند ... بازم شکر که خدا جون این کافی نت ها رو آفرید وگرنه من سرتا پا گناه کجا باید میرفتم اعتراف (( آخه این کلیسای سر کوچمون رفتن مرخصی)) ... خدمت شما که آقای خودمون باشی عرض کنم ...چیه ؟؟؟ خب بابا فمینیسم فمینیسم گوشم درد گرفت آبجی ... ببخشید اصلاح میکنم ...خدمت شما که شهروند گرامی باشید البت با عرض اجازه از آق ناپلئون برای اونی که خودش میدونه ... آخ گفتم ناپلئون دردم تازه شد ... ای به زمین چمن بخوری ای نمک به مقدار لازم .... ناپلئون بد بد بد .... ا*کبیری( *=ی) آخه دلت اومد دل اون دختر معصوم رو اونجوری بزنی بشکونی؟؟.. بیچاره اون شبی از بس آبغوره گرفت نرخ آبغوره روکود اساسی کرد ( برگرفته از کتاب خاطرات پدر جد پدر جدات من به نام « من و عشق دست دوم ، اوژنی دزیره کلاری» ...) من که توصیه میکنم این کتاب رو حتماً بخونین تیراژش یک نسخس که نصفش رو هم انگار که از دهن بز بیرون کشیده باشن بیرون ، جویده شده ...نمیدونم شاید واقعاً مدلشه... این کتاب رو می تونید از کتاب خونه های معتبر تهیه نکنید....خدا لعنتت کنه ناپی جون(آقای ناپلئون بناپارت که چون خیلی با هم اینجورییم بهش میگم ناپی) ....(چیه حسودیت میشه ؟؟؟ ... اییی اییی تو که باهاش دوس نیستی ).... داشتم میگفتم خدا بکُشونه این ناپی جون رو که نمیذاره من حرف خودم رو بزنم .... هی منو وارد حاشیه میکنه .... اییـــــــش ... بی ادب ......

میخوام یه قصه براتون بتعریفم که صد در صد واقعی هست و نیست که بیشتر نیست... حالا اینکه واقعیه یا نیست چیکار داری نکنه میخوای کله ی منو بکنن بعضی ها (راستی یادم رفت سلام ویژه عرض کنم خدمت مهمون های عزیز ... من خاک پای شمام من کوچیک باباتونم ... اصلاً *رتونم (*=خ) ......

قصه ی واقعی و غیر واقعی ما از جایی شروع شد که چند نفر تصمیم گرفتن برن پیک نیک ....

القصه دلم براتون بگه طوطی های شکر نمیدونم چیچی و ناقلان بیماری ایدز ...بخشید راویان اخبار گفتن که شخصیت های این قصه اصلاً مهم نیس که کی هستن و اسمشون چیه برای همین من اونا رو همینجوری جون عمم انتخاب کردم و الکی و دیمی اسم گذاشتم روشون این بار جون اون یکی عمم ....

یه روز که دیگه روز نبود و شب شده بود دوستان تصمیم گرفتن فردا که جمعه باشه برن بزنن به کوه و دشت و دمن و خلاصه به قول بچه ها گفتنی حالی به هولی .... البت همه با هم این فکر رو نکرده بودن که ... یکیشون که اسمش مهدی معروف به سگ خارجی بودش به این نتیجه رسید ... بعداً شنیدیم که زیر آباژور نشسته بوده که یهویی لامپ آباژور شصت متریشون که از قضا ایرانی هم بوده میافته پایین و میخوره توی کله پر موی ایشون و قل میخوره روی کاناپه .... مهدی هم دادی میزنه و میگه یافتم .... اونقدر هم هیجانی میشه که کنترل تلوزیون رو پرتاپ میکنه و درست میزنه پای چشمای قشنگ آبجی شرارش که قربونش برم چشاش عین عیـــن عیـــــن...ولش کن بابا ...دِهَه... خلاصه مهدی شیرجه میزنه روی تلفن و همینجا بود که پای منو به این ماجرا باز کرد .....

- الوووووووو ....

= ها چیه بنال (واقعیت ها رو باید گفت)

- میگم حال داری فردا بریم بیرون ؟

= ببین مهدی جون فردا پارک قرار دارم خودت میدونی که فلانی بد جوری گیره ...سه پیچ /

- ول کن اونو بیا بابا

= مهدی جون دلم میخواد ولی خودت میدونی که مجردی حال نمیده اصولا من خونواده دوستم

- میدونم عزیز خونوادتم جور میکنم تو بیا کاریت نباشه

= باشه حالا که اصرار میکنی میام فقط ساناز و نیلوفرو لیلا رو حتماً بیاری ها ...راستی مرجان رو فراموش کردم ...

- خفه شدی بابا باشه ... همه میان ...بابای تا فردا

= سپردمت به خاک ، بای

 

هیچی ....بند و بساط رو جمع کردم و رفتم حموم و یه صفایی دادم و لالا

صبحی یه کم دیر رفتم .....سر قرار همه اومده بودن .... از دور که منو دیدن از حالت لبهاشون فهمیدم که دارن با مرده های من بیچاره یه قل دو قل بازی میکنن .... از اون لبای قهوه ای کامران گرفته تا لبای کوچولو و غنچه ی مرجان جون که الهی الهی تا انقلاب مهدی از نهضت .... حالا بماند ....

قدمای آخری که می اومدم چهره ها خندون میشدن و فحش و ناسزا ها تبدیل میشدن به سلام صبح بخیر .....

همیشه توی این جور جاها بدترین ساعات روز مربوط میشه به این اولش تا ساعت حدود 2 ظهر که دیگه همگی موتورشون حال اومده و تازه میفهمن که آره توی پیک نیک باید شادی کرد ... از همه بهترش هم طرفای عصره که توی دم دمای غروب دور آتیش مراسم با آواز خونی من شروع میشه و بعد از نیم ساعت تبدیل میشه به رقص سرخ پوستی همگانی که البت لابلاش یه نمه هایی از رقصای دو نفره هم میاد روی کار ... آخرش هم که کم کم شب میشه آواز های آروم و رمانتیک و حس های مخصوصش که اون موقع اگه تمومش نکنیم کار به جاهای باریک میکشه .... حالا جدا از قصه باید اعتراف کنم که جوونی کردیم ما ...یکی از بچه ها میگفت شما چقدر آزادین ...البته وقتی هم که فکرش رو میکنم میفهمم پر بیراه نمیگه ... من که اصلاً به این فکر نکردم که ممکنه توی این خوش گذشتن ها یه ضد حال بد بخوریم از ..... فعلاً که نخوردیم پس بی خیار ....(البت سالاد درست نمیشه)

 

داشتم بند و بساط آتیش رو به پا میکردم که دیدیم چوب کمه ... دور سری زدم که ای شاید یه تیکه چوبی چیزی خودش بیاد جلو و من مجبور نشم برم سراغش که دیدم یه برادر اون دورترها داره با یه فروند خواهر نزدیک میشه .... البت اول نفهمیدم اون موجود شکلات کاکائویی که باهاشه یه خواهره ولی وقتی خوب دقت کردم و عینک رو روی چشام تنظیم نمودیدم تونستم بینی اوشون رو به زحمت رصد کنم ... در این حین هم کامران طبق معمول صدای پخش خفن ماشینش رو برده بود روی هزار و هر پنج تا در ماشین رو هم باز گذاشته بود (سوء تفاهم نشه ماشینش پاتروله) اگه یه نیگا مینداختی توی ماشین میتونستی کامران رو با رکابی ببینی که کمی اینطرفترش ساناز نشسته بود و هر دو با صدای عتیقه ی اون آهنگ گردنشون رو به این ور و اونطرف تکون میدادن ... خدا بیامورزه پدر جیم کری رو که اینو یاد اینا داد .... تصور کنین ...(( اوبس اوبس دام دام اوبس اوبس اوبس اوبس ))

زیر درخت سنجد                آدم دلش میلرزه               همین لرزیدن دل          به یک دنیا می ارزه

دندون دندونم کن                 با دندون دون دونم کن 

 

چشمتون روز بد نبینه یهویی دنیا دور سرم چرخید و ترس اینکه شاید برادره (البته به دوستان عزیز بر نخوره ، در اون شرایط ضد حال برای ما این زهر مار بود هر چند بچه ها متفقل القول اعتقاد داریم چون خونواده هامون میدونن با همیم هیچکی نمیتونه حالمون رو زیاد بگیره هر چند اگه بخواد میتونه حداقل روزمون رو خراب کنه که البت من از همین میترسم) ما رو مورد عنایت خودشون قرار بده چنان هولم کرد که هر چی چوب خشک باقی مونده بود یهویی همشو انداختم توی آتیش ....هیچی .... برادره اومد جلو و با اون چهره ی نیمه نورانیش که به زور کرم زد آفتاب نورانی شده بود آروم گفت : سلامٌ علیکم .....

 من که هنوز بایکوت نفسم در نمی اومد زورکی گفتم علیک علیک ..... کامران خان که انگار توی بلم تشریف داشتن یهویی وولوم دادن و بازم

دندون دندونم کن                 با دندون دون دونم کن 

دندون دندونم کن                 با دندون دون دونم کن 

 حالا باز جای شکرش باقیه که بقیه بچه ها زده بودن به کوه و رفته بودن یه دوری بزنن وگرنه اینبار به جای اینکه اینجوری تابلو بشیم دیگه پورتره میشدیم باید میزدنمون تنگ تیفال .... البته اینجور موردی معمولآ پیش نمیاد ولی خب باید همیشه از اینجور تریپ ها دوری کرد(باز هم میگم به کسی برنخوره ها) ..... جناب برادر صداشو انداخت ته حلقش و گفت ببخشین نفت ندارین .... منم که انگار خبر برد 100 به هیچ استقلال رو مقابل حریف بهم داده بودن(حساب کن چقدر خوشحالی میشه) لبخندی همینجور لیز خورد روی لبم و گفتم داداش شما جون بخواه و البته توی دلم گفتم (( کیه که بهت جون بده ؟؟؟!!!) .... شیشه نفت رو بهش دادم متوجه شدم داره بدجوری نیگاه شیشه جلوی ماشین کامران میندازه و هی چشاشو تیز تر میکنه ... عینکم رو جابجا کردم و خوب دقت که کردم اون دو تا عین دیوونه ها (ببخشید عین جیم کری دیوونه) روبروی هم وایساده بودن (با فاصله کم) و کلشون رو همزمان با آهنگ تکون میدادن ... نمیدونم چطور شد که یهویی پروندم که :

آخی ... تازه ازدواج کردن طفلی ها (جون عمشون)

برادره هم یه نیگاه عاقل اندر صفیحی بهم انداخت و تشکر کنان دور شد .... داشتم نفس راحتی میکشیدم که چشام برق زد یعنی برق کله م بود که زد توی چشام .... آقاهه (همون برادر) یک فروند بی سیم توی دستش جابجا میکرد و همزمان شیشه ی نفت رو بو کشید .... نفهمیدم دیگه یک دو سه .... تندی دویدم طرف ماشین کامران در رو باز کردم ... الاغها که انگار وقت گیر آورده باشن داشتن فنون کشتی فرنگی رو اجرا میکردن(خب واقعیت ها را باس گفت) که تندی بهشون فهموندم که آره باس در برین ... کامران هم که متخصص لحظات بحرانیه پرید پشت فرمون و ده برو که رفتی .... منم عین این دونده ها صد متر تا ماشین خودم عین بن جانسون دویدم و د برو که رفتی .... بالاهای تپه که رسیدیم بقیه بچه ها داشتن بر میگشتن که همونجا سوارشون کردیم و باز ...

دندون دندونم کن                 با دندون دون دونم کن 

دندون دندونم کن                 با دندون دون دونم کن 

فکر کنم بقیه ماجرا رو باید موکول کنم به بعد ... تازگی ها به این نتیجه رسیدم که تموم عمرم اشتباه کردم آخه بعد از 22 و سال و نیم که فکر میکردم گروه خونم b+   تازه فهمیدم که نه O+ ... اینم یه جورشه دیگه .... راستی در مورد این روش هک ایمیل که قبلنا گفته بودم باید بگم که اینو توی یه مقاله خوندم و صحتش به من ربطی نداره و البته گفته بودم که به خواهش یکی از دوستان نوشتمش ... اگه کار هم نکرده که مشکل من نیست فکر نمیکنم با هک نکردن دیگران شما چیزی رو از دست داده باشید ....

راستی چندی پیش صبا جان به من گفت که پسوورد آی دی یاهو خودش رو فراموش کرده و فقط با زدن تیک Remember my ID & Password میتونه به یاهو وصل بشه .... البته برنامه هایی هست که میتونه در این شرایط اون ستاره های قسمت password به صورت واقعیش نشون بده که هر روز هم ورژن ها جدیدی از این طیف به بازار میاد .... من خودم از برنامه open pass استفاده میکنم ...

حالا اگه میخواید از طریق رجیستری توی کافی نت کسی رو هک کنید میتونید از روش من استفاده کنید اینو همین دیروز انجام دادم و اوکی اوکی ......

در آوردن پسورد ياهو از رجيستري

اگر با رجيستري آشنايي نداريد بهتره اول به بخش ريجستري بريد و يك خورده با اون آشنا بشيد

از منوي Start گزينه Run رو انتخاب كنيد و Regedit رو بتايپونید تا داخل محيط ويرايش ريجستري بشید حالا به اينجای ريجستري بريد :

HKEY_CURRENT_USER\Software\Yahoo\Pager

و روی Save Password دو بار كليد كنيد بعد عدد 100 رو توی اون تايپ كنيد و OK بزنيد حالا ياهو مسنجر رو نگاه كنيد آخرين ID و Password ID می بينيد می تونيد با اون LOGIN بشيد .....

حال بايد يك برنامه كه از قبل آمده كرده باشيد كه پسورد روي ويندوز را بخونه كه با آن بتونيد پسورد توی ياهو مسنجر رو بخونيد که بالا بهتون معرفی کردم ....

 

اين كارو  مي تونيد توی كافي نت انجام بديد برای پسورد شخص قبلي كسي كه قبل از شما كار ميكرده اگر هم پسورد هم Save نكرده باشه مي توانيد در بياريد .... البته این روش به درد اونایی هم میخوره که کامپیوتر خودشون رو هم هک کنن که رمزش رو دربیارن .....

توجه : شما مي خوايد اين كارو توی كافي نت انجام بديد اما امکان داره توی administrator کافی نت رجیستری رو قفل کرده باشن و شما مي بينيد هر چي Regedit رو توی Run تايپ مي كنيد ويندوز Error به شما مي ده اين یعنی كه رجیستري ويندوز پسورد داره پس شما باس به جاي Regedit اين رو بتايپونید  regedt32

......

 

خب اینم یه حال اساسی ...البته اگه بعضی هاتون بلدین فکر نکنم لازم باشه که بیاین بگین من اینو بلدم و به قول معروف پزش رو بدین .... به جای اون یه نظر خوب در مورد متن بالا بدین .... حالا هم که تا اینجا خوندین یه نظری چیزی بدین که ما هم خشنود بشیم ..... در ضمن رفتن من فعلا تا اواخر پاییز هم عقب افتاده پس حالا حالا ها هستم .......

تا بعد

مهران

 

...