--اولین قلب آبی--

من هنوز زنده ام

سلام ...

الان ساعت 1:15 دقیقه ی بامداده که دارم اینا رو تایپ میکنم . راستش قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن خیلی حرفا داشتم ولی الان نمیدونم چم شده نمیدونم چی باید بنویسم .... حالم خوبه و اینو مدیون اون کسایی هستم که به من امید دادن و البته نه دکترم... عکس منو قبلاً دیدین ... اصلاً شل و وارفته نیستم ولی جالبه بدونین که تازه حالم خوب شده بعد اون عمل جراحی کذایی ... قبل از عمل و در واقع قبل از بستری شدن تصمیم داشتم آپ کنم و ماجرا رو براتون بگم .... راستش متنش رو هم نوشته بودم ولی وقتی بیمارستان رفتم سریع منو قبل از موعد بستری کردن و نذاشتن بیام و آپ کنم ...توی بیمارستان هم قبل از عمل تنها دل خوشی من sms دوستان شده بود و اونی که همیشه همراهم بود ... راستی نگفتم که من به علت تومور جراحی شدم . نترسین تومور توی کله م نبید که ... توی دستم بید ....ولی از دکترای ما چه عجب که کم مونده بود زیر عمل بفرستنم دیدار آقا ..... نه به خاطر اینکه دست خیلی حساسه ... دکتر بیهوشی نزدیک بید گور به گورمون کنه و ما رو وزیتونه اون بالا بالاها .....جالبه بدونین شدت این اشتباه تا حدی بید که من تا یک هفته حتی قدرت تکلم هم نداشتم ... این زبون کوچیک ته حلقم (اپی گلوت) اونقدر از شدت مصرف نادرست گاز بیهوشی ورم کرده بود که راه گلوم رو میبست ... هنوز هم بعد از گذشت 20 روز از عمل احساس تنگی نفس میکنم ...

دستم خوبه ولی میشه گفت مقدار زیادی از قسمتهای نزدیک جای عمل کاملاً بی حس مونده و یکی میگفت حالا حالاها خوب نمیشه ... آخه من حیف نبیدم جــــــــیـــــــــگر ..... جدا از همه ی دردسر ها و ناراحتی ها نکات جابی هم بود که خاطره میشدن برای آدم ...

اون چند مدتی که قبل از عمل برای انجام آزمایشات توی بیمارستان بودم خیلی باحال بود ... میگفتن قبل از من یه حاج آقاهه جای من روی همین تخت بیده که بردن عملش کردن ... جالبه بدونین توی حالت بیهوشی آدم همه چرت و پرتی میگه و تموم راز و رمز و خلاف هاشو لو میده خفن ... القصه میگفتن که حاج آقاهه در حالت بیهوشی کلی آهنگ از گوگوش خونده و ملت همه بهش خندیدن .... خب اینا برای اون ضایع بید ولی برای ما که خود خلافیم اینا مشکل نبید یه چیزای دیگه بید که اگه لو وَرفت من بیچاره وزیتی ... تازه اوموقع می تونستم تصور کنم پشت سرم چی وویگولنزج !!!!.... ولی خوشبختانه من در حالت بیهوشی فقط سراغ دو سه نفر رو گرفته بودم ... یکی نگینا خواهرزادم و مونا برادر زادم و سومیای .... که البته کنار تختم نشسته بوده و با مادرم کلی بهم خندیدن ، آخه سراغش رو که می گرفتم ، مادرم میگفته اینجاست و من می گفتم باشه قبول حالا کی میاد ؟..!!!!.......

خوشحالم که از اون اتاق لعنتی اومدم بیرون .... در ضمن توی این مدت توی جشنواره بانه کردستان برگزیده شدم که به علت حال نامساعدم نتونستم برم اونجا ..... این روزا سه روز فرد توی هفته تدریس میکنم و بقیه روزها رو هم میرم بوتیکمون به آبجیم کمک میکنم ... راستش خسته شدم از بس با این خانوما از مدل های رژ و پنکک و رژ گونه و ریمل و کرم پودر صحبت کردم .... باور کنین شبا خواب nivea و  l`oreal می بینم ... بد جوری دلم برای بچه های وب تنگیده بود ... چوی توان تایپ نداشتم فقط میتونستم بسنده کنم به یه دست و پا بسته حرکت ماوس و خوندن آرشیو های آفلاین خودم .... از متن فروردین 82 خودم گرفته تا عید ولنتاین سوگلی* یا جریان موتور سواری حمید و رومینا .... خلاصه دلم براتون تنگیده بد جور .... امروز تعطیله یعنی شهادت بید جیگر ، من هم طبق معمول روزای تعطیل عزاداری گرفتم و کز کردم گوشه ی اتاقم ... اصلاً بدم میاد از هر چی تعطیلیه آخه باعث میشه من تنها بشم و بی حوصله ... تصمیم گرفتم بعد از ظهر برم مغازمون توی غرفه عطر و ادکلن تا لااقل یه هوایی تازه کنم جیـــــــــــــــــگر .... انگار دارم حاشیه میرم ...........

به هر صورت فکر کنم یه سفر هر چند کوتاه میتونه خستگی زنده بودن!!! رو از سرم بیون کنه ...

دوست همیشگی شما مهران

 

...