--اولین قلب آبی--
درباره :
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده
پروفایل
نویسنده
دسته بندی موضوعی
مهران(۱)
انتقال(۱)
آدرس جدید(۱)
بوی خاک و بلوط(۱)
آرشیو
آذر ۸٧
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
فروردین ۸٥
آذر ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
خرداد ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
آذر ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
لینک دوستان
آسمان سوگل*
بوی خاک و بلوط
آسمان نقره اي
سایت آسمان نقره ای
مهر يَشت
تنهاترينها
خانه دوست
نوشته های پراکنده
نسيم صبا
آمار و خروجی وبلاگ
rss 2.0

لوگوی دوستان
سلام...سلام ....سلام
الآن که دارم اینا رو مینویسم تازه بخیه های دستم رو باز کردم و دارم یه حالی میبرم......توی کامنتی که برای هری گذاشته بودم و اون عکسی که از اون کوه زیبا توی وبلاگش دیده میشه یاد یه خاطره افتادم...البته یه خاطره تلخ و شیرین......
سفید کوه + یافته + صعود + جسد !!!
(روز_داخلی_توی اداره ارشاد ، کانون نویسندگان_آن تراک)
خب نمایشنامه که نمی نویسم ولی تازه آنتراک داده بودن و ما اومده بودیم توی تالار برای تنفس به اصطلاح.....اسی جیبسی کینک سریع پرید توی تالار و با صدای بلند گفت یه هواپیما سقوط کرده توی سفید کوه.....همه خشکشون زده بود....یکی از دخترا با یه حالت عجیب پرید جلو و گفت :
_ آقای آزادی کدوم هواپیما.....اسی جیبسی کینک هم یه کمی مخشو کار انداخت و گفت : تهران به اینجا دیگه ..... دختره یهو غش کرد و از حال رفت و تازه این شد اول ماجرای بد هواپیما.....بعدآ فهمیدم یکی از فامیلای دختره توی هواپیما بوده......و یه نکته جالب اینکه پدر زن داداش خودم هم مسافر این هواپیما بوده که خوشبختانه به پرواز نرسیده و توی راه برگشته هتل.......دقیقآ یادم نیست ولی فکر کنم یکی از روزای وسط هفته بود....از عصر همون روز عملیات جستجوی اجساد شروع شد و هزار خبر و بدبختی دیگه.....شهر به صورت نیمه تعطیل در اومده بود.... کسانی که توی هواپیما بودن عمدتآ آدمای سرشناسی بودن ......مثلآ مرحوم دکتر امامی که خیلی توی شهر ما معروف بودن ایشون..(خداوند رحمتشون کنه).....شاید توی خبر ها شنیده باشید که چهار تا توریست اسپانیائی هم توی هواپیما بودن که قصه ما هم برمیگرده به همین موضوع.....
تقریبآ توی دوسه روز اول هوا توی سفید کوه و مخصوصآ تنگ ملهو و یا تنگ مغار اونقدر بد و خراب بود که عملیات به سختی پیش میرفت......راستی از قضیه گهر که نگفتم ولی یه پسره باهامون بود به اسم احسان که همکلاسی وحید خواهر زادمه....توی این حادثه مادر و تنها برادرش رو از دست داد پدرش هم که توی جنگ شهید شده بود..... وحالا احسان مونده بود و خودش تنها که توی اون چند روز پایین کوه تنها نشسته بود و به بالا خیره نگاه می کرد....همه آدمایی که اونجا بودن درکش می کردن و هیچ مآموری بهش نمی گفت اینجا منطقه ی ممنوعه شده....آخه کی دلش میومد حتی توی صورت این پسر نگاه کنه.......
بگذریم....کار انتقال اجساد جمعه عصر تموم شد و به قول اون مسئولی که توی شبکه سراسری و از خبر تلویزیون مصاحبش پخش شد.....جسدی نموده و عملیات تمومه.....
شب حدودآ ساعت 10 و نیم یا یازده بود دقیقآ نمی دونم .....داداش محسن برادر بزرگترم زنگ زد و گفت که برای فردا (یعنی شنبه) گروه رو خبر کردم بریم سفید کوه...ما هم گفتیم چشم.....
به پدرم که گفتم اول مخالفت کرد ولی بعد گفتش بیخیال خودت می دونی با اون داداش ماجراجو
حدودآ چهار صبح بود که با وسایل کوهنوردی از خونه زدم بیرون و رفتم به طرف محل قرار......مینی بوس اومد....تقریبآ پر آدم بود.....سوار شدم.....توی گروه که البته انتظار هم داشتم خیلی ها نیان میشد چند نفری رو نشون کرد و اسمشون رو آورد......داداش محسن و زن داداشم...مازیار و مونا بچه هاشون.....سمیه و فرشته از دخترای گروه و آقا و خانوم صیاد پور که کوهنورد قدیمی هستن و بالای 60 سال سن دارن و دیگه خودم که مهرانم دیگه.......
پای کوه که رسیدیم همه مصمم بودن برای بالا رفتن...البته قرار بود اول کوه یافته رو فتح کنیم بعد از طریق تنگ مغار بریم بالای سر هواپیما.....وسطای راه خوشبختانه مازیار و مونا با زن داداشم کم آوردن و موندن برای استراحت.....اینکه میگم خوشبختانه برای اینه که میدونم اگه اون نصفه ی جسد رو میدیدن باید با برانکارد می آوردیمشون پایین...(شوخی کردم)....خب سرتون رو درد نیارم ....یه نصف جسد پیدا کرد آقای صیاد پور که باعث شد داداش محسن دست به کار بی سیم بشه و اونجا رو تبدیل بکنه به میدون تره بار(از شلوغی)...بعدآ معلوم شد اون تکه ای از جسد یکی از اسپانیائی ها بوده ......خب دیگه طرفای عصر شده بود باید برمیگشتیم پایین.....ولی همه یه فکر رو توی سر داشتیم که آیا اگه بازهم فردایی برگردیم اینجا دوباره جسدی یا تکه ای از بدن کسی رو خواهیم دید در حالی که بارها اعلام کرده بودن دیگه چیزی توی کوه نیست......
بعد از اون ماجرا بارها کوهنوردهایی می اومدن و تکه های کوچکی رو همراه خودشون می آوردن پایین ولی هنوز مسئولین پرونده میگفتن اونجا کاملآ پاکسازی شده........ خب جوابش با شما....
مهدی نرفته برگشت
آره مهدی نرفته برگشت......شاید مهدی رو نشناسین ولی من خیلی خوب میشناسمش و دوستش دارم....مهدی یکی از بهترین دوستامه که یه جورایی نمونه ست.....از اون تریپ آدماییه که همه میپسندنش...از پیرمردها با عقاید خاص خودشون گرفته تا دختر پسرای امروزی همه یه جورایی از باهاش بودن لذت میبرن......البته یه ایرادهایی هم داره مثلآ اخلاقش بگیر نگیر داره ولی زیاد مهم نیست چون با هر بار رنجوندن آدم به خوبی تلافی میکنه....عاشق فوتبال و بسکتباله و حریف مسابقه ای من توی باشگاه کاراته بوده......یادمه مسابقات قهرمانی غرب کشور که رفتیم.....توی یه وزن بودیم و هر دو به صورت غیر کنترلی یعنی فول شرکت کرده بودیم......یادش بخیر...من اول شدم مهدی هم دوم.......بگذریم.....همین دیشب بود که مهدی رو در مغازشون دیدم...(آخه اونا کاروان زیارتی سیاحتی دارن به همه جای دنیا)....از اونور خیابون دوید اومد گفت مهران رفتنی شدم......و ساکت جلوم وایساد.....گفتم کجا میری بازم مسافرت.....گفتش نه سربازی....بغض گلوشو گرفته بود.....
آخه مگه سربازی آدم میخورن : ....نه ولی راهم دوره..(این راهم دوره اول برام عجیب بود...آخه مهدی تمام طول سال رو توی مسافرت های دور یا بسیار دور میگذرونه ...ولی الآن.......خب دیگه فهمیدم.....دو سال دوری یعنی دوسال دوری از دیار...دوسال دوری از پدر و مادرش....دوسال دوری از دوستانش که دوستش دارن.....و از همه مهمتر دوسال دوری از عشقش....کی میدونه وقتی برگرده چی به سر عشقش اومده......)
خودمو گرفتم....و موضوع رو عوض کردم.....راستی مهدی جان به خاطر اون عکس ها اسمت رو نوشتم توی یکی از صفحه های برنامم و ازت تشکر کردم......خوشحال شد....منم سی دی برنامه رو که توی جیبم بود بهش دادم و گفتم شب بیا خونمون......داشتم توی خونه یکی از وبلاگ های بچه ها رو می خوندم که مهدی اومد....دیگه مجبور شدم دی سی کنم.....تا اومد توی حیاط سی دی رو داد به منو گفتم حلالمون کن داداش مهران .... دیگه نمیام تو...میرم.....تا اومدم صورتشو ببوسم نمیدونم چم شد گرفتمش توی بغلم....بیچاره مهدی....زد زیر گریه .....تموم سعیم رو کردم که خودمو بگیرم و البته موفق شدم ....از خونه که اومدیم بیرون تموم بچه ها جمع شده بودن سرکوچه و دور ایمان فنجول رو گرفته بودن و از مهدی میپرسیدن.....آخه ایمان فنجول(فنج + فنجون) با مهدی باید همسفر میشد اونم قاطی آشخورا شده بود ما بی خبر....خلاصه بچه ها شروع کردن به شیطون بازی و گریه ها فراموش شد......
حالا اینکه امین داداشم که البته سربازه و به خاطر رفتن مهدی با هزار پارتی بازی مرخصی گرفته و اومده چند ساعت پیش خبر داد مهدی و ایمان تا دو ماه دیگه اعزام نمیشن و یه حالی ببریم دیگه......
مرگ به بدترین شکل(ب.ج)
قول داده بودم عکس جنازه این مسئول باشگاه جوان که پروژه مرگش تموم شده رو بزارم توی وبلاگم ولی ببخشید این دوربینموم درست زمانی که گلوله رو گذاشتم وسط پیشونیش باتری توموم کرد ...ولی خب ....یه عکس ازش هست که می تونید ببینیدش.....البته کسانی که قلبشون ضعیفه یا میخوان برن غذا بخورن لطفآ بی خیال شید چون راست میگم به خدا.....اینجاست
خب اينم يه لحظه تاريخی که به قول دايی جون يه آدم صاحب نظر به اسم بگوويچ
گفته هر صد سالی يه بار اتفاق می افته
.....يعنی گل قرن..گل قرن


راستی اين وبلاگ رو حتمآ بريد ببينيد ....بسيار تازه کاره ولی مطمئنم بسيار پربار خواهد شد.....قضيه شو بعدآ براتون ميگم......
خب دیگه پروندمو گرفتم از باشگاه جوان و سعی دارم تموم انرژيم رو بذارم برای انجمن نویسندگان ارشاد.....بسه دیگه برای ایندفعه.....می خوام یه مسابقه بزارم بزودی جایزه نه فیس هم داره....
مهران(اولین قلب آبی)
...